تبليغاتX
JavaScript Codes توهم رويا
***طلسم عشق من***

اون که یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه ترانه عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه هم زبونه  

نمی دونستم نا مهربونه

با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم ...

فکر و خیالش همش باهامه

هر جا که می رم جلو چشامه

دلم می خواد تا دووم بیارم

رو درد دوریش مرحم بذارم

امانمی شه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 1:10  توسط پانيذ | 

واژه های زخمی ام هنوز خسته اند

شقایق های احساس در به روی رویاهای پاکم بسته اند .

دلم در خلوت بی کسی هایش می پوسد .

اما کسی نمی پرسد چرا بغض مغرور مرا شکسته اند ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 16:38  توسط پانيذ | 

سلام می کنم از اینجا اتاق تنهایی ام به تو همسفر غصه هایم .

نمی دانی روزهایی را که نبودی اینجا ثانیه ها چقدر بی رحم می گذشتند .

من در این تباهی ساده باز هم در فکر رویا هایی بودم که حالا خوب می دانم قصد آزارمراداشتند .

خورشید مثل گذشته به بی پناهی من می خندد و من به این لبخندها عادت کرده ام می دانی حتی عاطفه ام را هم لای برگه های تمرین زندگی ام گم کرده ام.

به دنبال دستخطی که تنها یادگار توست تمام صفحات خاطراتم را ورق می زنم یادم می آید

روزی نزدیکی دلتنگی هایم با تو آشنا شدم حوالی همان گریه هایی که روی شانه تقدیرمان سنگینی می کرد.

          به همین سادگی!!!

نمی دانم من عاشقت شدم یا تو زودتر از من دوستم داشتی حالا چه فرقی می کند که عشق ما از کجا شروع شد مهم این است که

کدورتی پیش نیاید که افسوسی را به همراه داشته باشد .

اینجاست همان کوچه ای که همیشه بن بست است یعنی قلب من .

اگر نگاهت با نگاهم تصادمی نداشت الان شهری در رگان من جاری بود پر از نفرت آدمهایی مثل خودم

سر مشق تجربه های دیرینه ام هنوز هم به دنبال توام .

پنجره هیچ وقت تنها نمی ماند چون هم صحبتی باران را دوست دارد ستاره هم غصه تنهایی نمی خورد

حالا می فهمم در این خلقتی که در شش روز بنا شده چه رازی نهفته است .

تنها ماندن انسان آن لحظه که نمی داند خدا در کنار اوست .

می دانی حالا که نیستی و من تنهایم با اینکه سخت است اما خدا  در این نزدیکی است .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:6  توسط پانيذ | 

از او چه گویم که واژه در وصفش نمی گنجد و کلام در بیان یک نگاهش نا چیز است .

امشب آبی ترین واژه هایم را میهمان ذهنم کردم تا بتوانم با آنها ترانه ای برای بیان مهربانی دستهایش بسازم .

اه خدایا ! چگونه بگویم که ذهن آواره ام واژه را لایق مهربانی اش نمی داند.

مادرم !امشب به سوی عاشقانه ترین نگاهت نماز می گذارم و دستهایت را در دستم می گیرم تا به اوج خوبی ها برسم .

خدا می داند که با نگاهت الفبای عشق را نوشتم و در کلامت دنیای محبت را یافتم .

می خواهم امشب از تو بگویم .

کاش دستانم این توان را داشتند که دردهایت را ترجمه کنند و روحت را که با نسیم همه مهربانی ها آمیخته است به تحریر در آورند !

خوش به حال یاسها که قدر شبنم نگاهت را میدانند.

کاش باران مرا با سخاوت دستهایت آشنا می ساخت!

احساسم تقدیم تو باد واژه را اگر لایق نمی دانی

**************************************************

مامانی خوشکل خودم روزت مبارک

مامانی خیلی دوست دارم خیلی زیاد

میدونی چند تا ۱۵ تا

یعنی ۷تا آسمون ۷ تا دریا یه دنیا

هر چی فکر میکنم می بینم خیلی بیشتر از اینا دوست دارم۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰تا از این ۱۵ تاها دوست دارم

بازم بیشتر خیلی بیشتر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:3  توسط پانيذ | 
من تا بعد از امتحانا م نمی تونم آپ کنم

بچه ها اگه نیومدم بهتون سر بزنم ناراحت نشینا  همتونو دوست دارم

منو یادتون نره هاآفرین بچه های خوب می دونم یادتون نمیره

هر وقت اومدین این ورا من نیستم برام یه چیزی بنویسین می آم سر می زنم خستگی امتحانا از تنم برهبعد از امتحانام میام به همگی سر میزنم

خوب دیگه بسه خیلی حرف زدم بازم می گم منو یادتون نره ها

خدا حافظ دوستای خوبم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:15  توسط پانيذ | 

من اگر می نویسم شاید برای مجازات واژه هایم است که نام تو را دیر زمانی است بر ورق های دلم ننوشته اند.

و شاید برای احترام به تنهایی توست که نمی خواهم خاطرت را بیازارم.

کلماتم به خوبی می دانند اگر لحظه ای نام تو را ننویسم دلم در سکوت بی تو می میرد .

من اگر می نویسم :

شاید انعکاس طنین قلبی است که تو را هر دم یاد میکند .

و یا اینکه شاید نسیمی است که از پنجره یاد تو می گذرد .

من اگر ننویسم : کدامین قاصدک می تواند واژه هایم را به تو برساند .

و آیا کدامین دست مهربان اشکها یت را پاک خواهد کرد ، وقتی قلبت از شنیدن قربانی کردن لبخند ها ویران می شود ؟

بگذار بنویسم ،شاید لحظه ای از زند گی ام بوی تو را بگیرد .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:38  توسط پانيذ | 

 

 نمی دونم            دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم

نمی دونم              عشقم گم شده یا معشوقم

نمی دونم              اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردن

نمی دونم               لیا قت او را نداشتم یا او لایق من نبود

نمی دونم               من در حق عشقمان خیانت کردم یا او 

؟؟؟؟؟؟؟؟                 او قدر ندانست یا من                        نمی دونم

نمی دونم                خدااین رو قسمت ما کرد یا ما خود قسمت رو رقم زدیم

نمی دونم                چرا وقتی دل بستن سهل است دل کندن آسان نیست

نمی دونم                خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم

(هنوز نمی دونم با بودن او زندگی سخت ایت یا بی او )

تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است

یا شنیدن صدای شکستن قلبم

نمی دونم                  تو به من عشق رو آموختی یا میخواهی نفرت را یادم بدهی

نمی دونم                  که بگم چرا آمدی یا بپرسم که چرا رفتی

من نمی دونم  تو به من بگو

اما کار تو ......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 14:36  توسط پانيذ | 

دیر گاهی است دلم سخت مکدر شده است

                                                    حجم تنهایی من چند برابر شده است

دیرگاهیست که در خلوت خود می بینم

                                       سایه ای پشت سرم دست به خنجر شده است

وسعت سینه من چند صباحی است عزیز

                                              خالی ازهم همه بال کبوتر شده است  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:56  توسط پانيذ | 

همه را دوست دارم

هم او که ما را می بیند و انگار که نمی بیند

هم او را که تنها به نامی از او دل خوشم

هم او را که خدا حافظ ما را می شنود و نمی شنود و بالا می رود

هم او را که سلام ما را شانه بالا می اندازد

حتی هم او

گر چه می دانستم که با خود خود هم نیست

چه رسد با من من

او را هم از صمیم دل دوست دارم

چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نا مراد با او همه به سر شد

همه را دوست می دارم

حتی پاره های تنم را

که خطاها و پریشانی های مرا در می گذرد و می بخشد

محض رضای گلی که عطر و بو و لحن قشنگ مریم دارد

همه را دوست داشته باشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:40  توسط پانيذ | 

وقتی تو نباشی دقیقه ها مرا دوست ندارند و جاده فراموشم میکند .

وقتی تو نباشی ماه از آسمانم کوچ میکند و ستاره ای کلبه تاریک قلبم را روشن نمی کند.

وقتی تو نباشی انتظار بی معناست و سکوت درد مرا نمی فهمد و واژه هایم به پیشواز مرگ احساس می روند و شعرم اشتیا ق بهار را ندارد .

اگر تو نباشی دیگر مهربانی معنا ندارد و صبح ترانه تازه ای نیست و شب هایم همسفر رویا های از یاد رفته می شوند .

گریه لحظه هایم را پر می کند و پاییز به دنبال دستهایم میگردد .

وقتی تو نباشی خیابانها دیگر بدرقه ام نمی کنند و غربت لابه لای ثانیه هایم سایه می اندازد

احساسم در خیابان های دلهره پرسه می ز ند و هر عابری خاطره تو را برایم می آورد . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:50  توسط پانيذ | 
 

 

وقتی دلم برای خودم تنگ می شود 

پای عبور ثانیه لنگ میشود

باور کن ای عزیز که زندگی بدون عشق

چیزی شبیه حرکت آونگ میشود

وقتی که من توام و تو هم رفته ای سفر

آن وقت دلم برای خودم تنگ می شود 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:7  توسط پانيذ | 

دیشب به یاد رفتنت چه قدر اشک ریختم

نمیدانی چه قدر تو را دوست دارم

بیشتر از شعرهایی که در دیوان حافظ وجود دارد

می خواهم دستهایم را بسرایم

میخواهم دشت شقایق را با مهربانی قلب تو قیاس کنم

دیدی چه قدر زود گذشت آن همه خاطره

شاید که روزی مقابل چشمانم بنشینی

خدا کند بی دیدن چشم های تو نمیرم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:10  توسط پانيذ | 

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریا یی پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از من

و دیگر هیچ از من نمی ماند 

و من تنهای تنهایم  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:9  توسط پانيذ | 

وقتی  که هنگام صحبت با من رنگش پرید

و جمله ای را که با صدای لرزان آغاز کرده بود در

نخستین کلام قطع کرد وقتی که نگاه خود را از پس مژگان بلندخویش

به من دوخت و تیری را که گمان داشتم بر دل او نشسته بر دل من نشاند

وقتی که چهره او با فروغی آتشین که هرگز خاموش نشد بر لوح دلم نقش بست و در آن

جای گرفت آن رازی را که در پی دانستنش  بودم دریافتم

دریافتم که او مرا دوست ندارد ولی من او را دوست دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 16:20  توسط پانيذ | 

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی

یعنی باید باور کنم

چه جوری می تونم اون همه خاطراتتو یه شبه پرپرکنم

یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم

میدونم محاله بدون تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دو سم نداری که اینجوری میذاری میری بی خیال ما میشی

مگه فکر کردی من بازیچه ام که یه روز می گی دو سم داری و فرداش می ری 

آخه چه جوری باور کنم رفتن تو برام مرگه بدون تو  نمی تونم

بگو کی اومد به جای من  افتادم از چشمای تو 

نگو لایق تو نبودم

****************************************************

از طرف من

تنها باش..

سعی کن همیشه تنها باشی

چون تنها به دنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق را درک نکنی

چون آن قدر عظیم است که تو و هستی تو را در بر می گیرد

سعی کن گر می عشق را حس نکنی تا معنای خاکسترشدن عشق را حس نکنی

بگذار خانه قلبت خالی از وجود هر بیگا نه ای باشد که اگر بیگانه ای در آن منز ل کرد

به ویرانه آن رحم نمی کند اما اگر عاشق شدی بخند

گریه کن

قدم بردار

زندگی کن

اما تنها ی تنها برای یک نفر

برای عشقت برای زندگیت

برای...!!!!

اون ترانه ای که یه بار برام فرستادی خیلی قشنگ بود خیلی دوسش دارم واسه همین تو وبلاگم نوشتم

از همون اولین باری که گوشش دادم قصد داشتم بنویسمش ولی خودت میدونی که ...

(می دونم چی کشیدی درک میکنم )

                                          تقدیم به (خودش می دونه)

منم می دونم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:31  توسط پانيذ | 

چرا همه چی دروغه

چرا همه آدما دروغن من با همه رو راستم رو راست رو راست اما چرا همه

خدایا خودت اینو بهتر از هر کسی میدونی :

دوست دارم عشقو ببینم ولی عشقی وجود نداره

زندگی ماها همش شده روزمرگیهای هر روزه آدمای تکراری توی خیابون و اصلا همه جا با افکار زشت شیطانی

هیچ کس تو رو برای خودت نمیخواد به غیر از یک عده کم ....

کاش کسی بود که منو برای خودم بخواد و منم اونوولی نیست

هیچ کس حرفاش از ته قلب نمی زنه همه حرف میزنن وفراموش میکنن

یعنی یه حرفی رو میگن ۲ ساعت بعد فراموشش می کنن

یا کاملا از یاد می برن همه چی رو اما من همه چی رو تو یاد خودم دارم حتی اولین باری که شروع به حرف زذن

کردم رو در ذهن خودم نگه داشتم تا حالا که یه عمری ازم گذشته ...

ولی بقیه آدما...

از دنیا خسته شدم چند روزی میشه احساس می کنم دنیا ارزش هیچ چیز رو نداره حتی ارزش زنذگی کردن رو

میخوام سعی کنم عاشق باشم ولی...

میخوام زندگی کنم اما زندگی ..

اما روزگار هیچ وقت سر سازگاری با من نداشته

میخوام زنذه باشم

میخوام شاد باشم

زنده ام به ظا هر شادم اما زندگی که با مرگ هیچ فرقی نداره

خنده ای شادی که از هزاران غم و درد بدتره اما کیه که این چیزا رو درک کنه

همیشه سعی کردم همه رو دوست داشته باشم موفق بودم همه رو هم دوست داشتم ولی دوست داشته نمی شم و فقط دوست میدارم...

یه وقتی فکر نکنین که من افسرده ام نه من افسرده نیستم اینا  ناامیدیه

اینه که من جلوی مشکلات زندگی کم آوردم و اون داره کم کم موفق میشه منو شکست بده

ولی من هیچ وقت نمی ذارم اجازه نمی دم که بخواد کم آوردنم رم ببینه برای همین همیشه

به چیزای خیلی کوچیک دل خوش میشم هر چند بعدش می دونم که این دل خوشی

خیلی زود تمام میشه اما...

 

پایان ندارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:11  توسط پانيذ | 

 

      کوچه های نا مفهوم زندگی را دویدم تا پیچ آخر برگشتم به عقب

      پشت سرم پر بود از علامت های سوال که رژه میرفتند

     دفتر مشقم لبریز از نمره های صفر !!!

     آه خدا من از زندگی هیچ نفهمیدم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:46  توسط پانيذ | 

 

 

جمعه تو کلاس دبیرمون درس میگفت مرغ اندیشه من از تو کلاس پر میگرفت می اومد توی کوچه می اومد پهلوی توی یه دفعه که به خودم می اومدمخودمو توی کلاس می دیدم دبیرمون اومده بود بالای سرم زیر لب آروم میگفت : دخترم به چه چیز فکر میکنی سرمو روی کتاب می انداختم و می گفتم دیشب تا صبح بیدار بودم خودتون خوب میدونید که دیگه امتحانات نزدیک شده .

خنده معنی داری رو لباش گل میکرد درس رو نیمه کاره میذاشت می گفت : میدونی فرزندم به خدا حیفه شما عاشق بشید عشق چیز خوبی نیست


عاشقا فردای خوبی ندارن من اون وقتی که هم سن و سال شماها بودم به یکی دل بستم من و اون همدیگه رو دوست
داشتیم اون همیشه به من می گفت وفا داره ولی وقتی که منو خوب اسیر خودشو عشقش دید منو تنها رها کرد و رفت
پیش یکی دیگه
 

بعد از اون دنیا برام زندون شد همه کاخ امیدم ویرون شد دیگه هیچ وقت دل من شاد

نشد گل خنده رو لبام باز نشد شماهاباید دیگه گول نخورید پسرا معنی عشقونمیدونن نمی فهمن به خداهمشون هوس بازن اونا شما رو فریب می دن اما من توی دلم آروم گفتم نه خانم

اینجوری نیست اگه همه بی وفائن یار ما وفا وفا داره آخه اون منو خیلی دوست داره

روزها رفت و گذشت یادمه عصر یه روز پنجشنبه بود صدای همهمه ای رو شنیدم اومدم بیرون

ببینم چی شده میدونی چی دیدم تو رو دیدم که لباس دومادی به تن داری حلقه نامزدی تو به دست

داری دیگه اون لحظه می خواستم نباشم اصلا می خواستم بمیرم تو رو هرگز نبینم تو و اون دختره...

اشکام از روی گونه همه سر خوردن و ریختن رو زمین چشم تو باز تو چشم من زنجیر شد

توی اون اشکا تو رو گم کردم تو می خواستی که من حرفی نزنم اصلا من چیزی نگم اما من زیر لب آروم گفتم : پسرا بی وفائن

جمعه دبیرمونو دیدم که با طعنه میگفت :دیدی گفتم دخترم دیدی گفتم پسرا معنی عشقو نمیدونن نمی فهمن به خدا همشون هوس بازن...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:5  توسط پانيذ | 

 

 

شبی مهتابی و روشن شبی در گوشه ای تنهاکه از غم ها تهی بودم  تو را با سینه اندیشه شومم تراشیدم

نشاندم برق صد الماس میان دیدگانت

گرفتی روشنی و تابنده گشتی

تنت را در میان چشمه مهتاب هاشستم

تو را در معبد هستی خدا کردم

ولی این را نمی دانم اگر روزی به تنگ آرد غرور تو دل یکتا پرستم را تو را با شیشه سنگین قهرم افکنم بر خاک تا هر کس مرا ببیند بگویداو خویش را با دست خویش افکند بر خاک

پس می نشینم به زاری تا هر کس مرا ببیند بگوید :

که او شاید خدایش را تا صبح دیگر بنا سازد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 19:43  توسط پانيذ | 

هر زمان که به او می اندیشم گلویم خشک میشود و سرم سنگینی میکند بی اختیار به خویش میلرزم

هنگام راه رفتن گریه می کنم

هر وقت که او را می بینم دلم از تپش می ایستد و دستم می لرزد

و پاهایم از حرکت  باز می ماند  گونه ام را آتش سوزان میسوزاند و طپشی دردناک شقیقه ام را آزار میدهد

هر بار که به تنش دست می زنم دیوانه می شوم و بازوانم از کار می افتد و تاب دو زانویم میرود ، پیش پایش بر زمین میافتم و همچون زنی که در آستان مرگ باشد از هوش می روم

هر گفته او آزارم میدهد زیرا عشقش برای من شکنجه ای نا گفتنی است

آخر  با این همه رنج چگونه  او را محبوبم بنامم

میپنداشتم دوستم دارد اماهنگامی که در صحنه پر غوغای زندگی رهایم کرد و رفت فهمیدم هیچ وقت دوستم نداشت

آن وقت از این همه تظاهر او به سختی قلبم فشرده میشود و حس می کنم چه قدر فر یب

خورده ام ای کاش قلب پاکم را به بازی نمی گرفت نفرین به او او فریبکاری بیش نبود

در مقابل او با قلبی پاک به زانو در آمدم

باور نمی کنم عشق به هر عنوان که باشد در دنیا بنیاد شود هر چه میجویم کمتر می یابم

به هر کس مهر می ورزم تا آنچه که خواهان آنم بیابم اما افسوس که انتظار بیهوده است

به نظر من اگر سیمرغ افسانه را بشود یافت محبت و عشق را میتوان جست

گاهی دورویی ها و فریبکاری های مردم را به حساب علاقه و محبت آنان می گذارم و با آنان تا سر حد یگانگی و صفا پیش می روم اما باز هم به اشتباه خود پی می برم  و پریشان تر از همیشه در می مانم آنگاه فریاد در گلویم کلمات را می کشد

راستی کجاست عشق و محبت کجاست؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 19:48  توسط پانيذ | 

 

من تمام هستیم را د ر نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم  : کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من از مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

              عشقم مرد

                                      یارم رفت....!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:55  توسط پانيذ | 

 

 

  کاش می دانستم

خبر مرگ مرا چه کسی با تو خواهد گفت

کاش میدیدم شانه بالا انداختنت را بی قید

که : مهم نیست زیاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 20:51  توسط پانيذ | 

 

 

تو را می بوسم ای مهر سکوت بر لبان عشق ومرگ را در کنار تو خاطره می اندیشم ۰۰۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 19:40  توسط پانيذ | 

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگر پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:16  توسط پانيذ | 

گفتی جاودانه دوستم بدار

تا دوستت داشته باشم

جاودانه دوستت داشتم

ولی افسوس که تو هیچ وقت نداشتی

وای بر من که چه آسان دل به او دادم و فریب او را خوردم

وای بر من

وای بر من

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:17  توسط پانيذ | 

دست من نیست

گاهی وقتا روزم افتابی نمیشه

حتی با معجزه عشق آسمون آبی نمیشه

دست من نیست گاهی وقتا تلخ و بی حوصله میشم

بین ما بین من و تو من خودم فاصله میشم

دست من نیست

یه شبایی باد و بارون میزنه به برگ و بارم اون شبا هوای آشتی حتی با خودم ندارم

یه روزایی ابر تیره من و میبره از اینجا  میبره اون ور دیروز گم میشم اون دور دورا

دست من نیست

میدونم گاهی بلور قلبتو می شکنه حرفام

صبر تو به سر رسیده از من و سرگشتگیهام

با گذشت به من نگاه کن

تو که میبینی تو تنها ....

رو نگردون از من ای خوب اگه بدترین دنیام....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 17:19  توسط پانيذ | 

با یه شکلات شروع شد 

من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.

من بچه بود اونم  بچه بود.

سرم رو بالا کردم سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه

خندیدم

گفت:دوستیم

گفتم:دوست دوست

گفت:تا کجا..؟؟!!!

گفتم دوستی که تا نداره.!!

گفت:تا مرگ!!!؟؟

خندیدمو گفتم:من که گفتم تا نداره

گفت:باشه تا پس از مرگ؟؟؟

گفتم :نه نه نه..تاااااااااااااااااااااااا نداره

گفت:قبول تا اونجایی  که همه دوباره زنده می شن

یعنی زندگی پس از مرگ..باز هم با هم دوستیم تا بهشت٬تا جهنم

هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم

خندیدم و گفتم:تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار٬اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا

اما من اصلا براش تا نمی زارم

نگام کرد٬نگاش کردم٬ باور نمی کرد...

می دونستم که اون می خواد حتما دوستی ما یه تا داشته باشه٬دوستی بدون تا رو نمی فهمید

گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم

گفتم: باشه تو بزاره

گفت:شکلات.هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات ماله تو یکی مال من٬باشه؟؟

گفتم:باشه

هر بار یه شکلات می ذا شتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگه رو نگاه می کردیم٬یعنی که دوستیم٬دوست دوست..

من تندی شکلاتمو باز می کردم می ذاشتم تو دهنم

و تند تند می مکیدم.

می گفت:تو دوست شکموی منی و شکلاتشو می ذاشت

تویه صندوقچه کوچولوی قشنگ .

می گفتم:بخورش

می گفت:نه تموم می شه ٬می خوام تموم نشه٬برام همیشه بمونه

صندوقش پراز شکلات شده بود٬هیچکدومشو٬نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه بخوره یا کرما٬اونوقت چه کار می کنی؟؟

می گفت:مواظبشون هستم

می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقع ای که دوستیم.

ومن شکلاتم رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم:نه نه نه تا نداره٬دوستی که تا نداره

۱ سال٬ ۲ سال٬ ۴ سال٬ ۷ سال٬ ۱۲ سال٬ ۱۹ ساله که شده

اون بزرگ شده٬منم بزرگ شدم

من همه ی شکلاتام رو خوردم.

اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته.

اون امده امشب تا خداحافظی کنه٬می خواد بره ٬بره اون دور دورا

می گه:می رم اما زود بر می گردم

من می دونم که می ره و بر نمی گرده......

یادش رفت که شکلات به من بده!!!!!

من که یادم نرفته٬یه شکلات گذاشتم کف دستش.

گفتم:این برای خوردنه٬یه شکلاتم گذاشتم اون دستش٬اینم اخرین شکلات برای صندق کوچیکت.

یادش رفته بود که صندقی داره واسه شکلاتاش

هر دوتا رو خورد

خندیدم

می دونستم دوستی من تا نداره ٬می دونستم دوستی اون تا داره٬مثل همیشه

خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم

اما اون هیچ کدومشو نخورد

حالا با یه صندوق پره از شکلاتای نخورده٬چیکار می کنه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 16:47  توسط پانيذ | 

 

تمام سعیم رو کردم تا به کسی دل نبندم

 تا عاشق نشم تا کسی نتونه دلم رو تصاحب کنه

تا کسی نتونه خدای دلم بشه

تا کسی نباشه که شبها به خاطرش اشک بریزم

تا کسی نباشه که هر جا میرم جلوی چشام باشه

تمام سعیم رو کردم تا روز آشنایی نباشه و روز جدایی هرگز وجود نداشته باشه و حالا دلم لک زده واسه یه لحظه عاشق شدن واسه همون دردای شیرین دلم کسی رو میخواد تا این محبت خفه شده در قلبم رو به پاش بریزم به کسی احتیاج دارم که اون امنیت قلبی رو به من برگردونه

اما همچین کسی وجود نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:21  توسط پانيذ | 

بیشتر از انچه تصور کنی خیانت دیده ام و بشتر از انکه باور کنی

قلبم را شکسته اند

ولی تو نه خیانت کردی

و نه قلبم را شکستی

تو جگرم را اتش زدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 21:11  توسط پانيذ | 

از سکون سکوتهای واهی از ملال این شکستهای نامتناهی

از انعکاس فریاد های بی صدایم در این دخمه ی کور

دلم گرفته است

شاید امشب بگریم

اینجا برای ماندن دیر است و برای نرفتن هم دیرتر

هر چه هست و بود همه تهی و بی بنیاد

وتو خالی تر از دنیای ادمها کاش که می مردیم

اما انگار برای مردن هم دیر شده است

ستاره های من همه امشب در اغوش خدا ارمیده اند

شاید هم که مرده اند٬ نمی دانم

اسمان من ابی نیست٬ ستاره هم که ندارد

بی بضاعت تر از رویای من هم می شود اخر

امتداد زندگی هم در دهلیز متروک عقربه ها نشسته

وبرای همه چیز دیر شده است

دنیای من دنیای تو دنیای ما

دریغا همه این است

شاید امشب بگریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19:50  توسط پانيذ |